نی نی کوچولوی ما




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | 19:26 | نویسنده : مامانی وبابایی |




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 مرداد 1396 | 1:40 | نویسنده : مامانی وبابایی |

پرهام خان در بازار زیبای تبریزپارک بسیار خوب و زیبای سیفیه ملایر همدانآبهای  زیبای چشمه دیمه شهرکرد




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 مرداد 1396 | 14:33 | نویسنده : مامانی وبابایی |

سلام عشق مامان و بابا ،سلام گل پسر شیطون و البته لجباز خودم،چهل و هفت ماه از ماههای زیبای زندگیت گذشت ماه زیبا من ،بهترین ساعتها و روزها و ماه ها و سالها رو برات آرزومندم جانانم ،همیشه از ته دل از خدای خوبم برات شادی همیشگی و سلامتی و موفقیت را خواهانم .الان در سفر هستیم و مامانی در تبریز توی یکی از پارکا نشسته و وبت رو آپ میکنه،الان نه روزه تو سفر هستیم و کمی خسته شدی و نق نقو ولی عیب نداره .....

دوستت دارم خداتا




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 مرداد 1396 | 14:10 | نویسنده : مامانی وبابایی |

به چهره معصوم فرزندم نگاه میکنم،گاهی اوقات فراموش میکنم که چگونه به خداوند التماس میکردم که فرزندی سالم به من عطا کند گاهی اوقات در اثر خستگی های روزانه و فشارهای زندگی ،فراموش میکنم که روزها و شبهایی به درگاه خداوند اشک میریختم،که فرزندی کهدر شکم دارم را سالم به مقصد برساند گاهی اوقات فراموش میکنم فرشته ای که در کنارم دارم اگر نبود همه چیز برایم بی مفهوم بود فراموش میکنم بیشتر ببینمش،بیشتر برایش وقت بگذارم،بیشتر از او لذت ببرم تا دنبال ایراد گرفتن از او باشم،بر سرش فریاد نکشم،او را مواخذه نکنم،فراموش میکنم او کودک است و نادان و ناتوان و من بالغم و داناو توانا،گاهی اوقات کودکی فرزندمان را در میان مشغولیات زندگی فراموش میکنم.......




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 7 مرداد 1396 | 16:18 | نویسنده : مامانی وبابایی |

پرهام خان در ساحل زیبای عسلویه

اینم از پرهام روز عید فطر 95

اینم از نحوه نشستنت سر دستشویی فرنگی

این از کادوی تولد سه سالگیت

خودت و بهترین بابای دنیا....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 7 مرداد 1396 | 15:30 | نویسنده : مامانی وبابایی |

سلام عزیز دل مامان ،گل زیبای من 41ماهگیت مبارک  تاج سر من  قربون پسر  گلم برم  خییییییییییییلی دوست دارم پیشرفتات تا  این سن خوب بوده  از حرف زدنت و یادگیریت توی  اهر زمینه ای  خوبه  خیلی خوشحالم ولی همون اندازه که چیزای خوب رو یاد میگیری  همون اندازه هم  چیزای بد رو یاد میگیری  اصلا اصلا نمیدونم  باهات چه کار کنم و چه جوری باهات برخورد کنم  دلمم نمیاد که بخوام تنبهت کنم  اما  تا از سرت نیوفته  هم من غصه میخورم  و پسر م بعضی موقع ها خیلی ناراحت میشم  و عذاب وجدان دارم که  نکنه کمتر از مادرای دیگه بهت رسیدگی میکنم  آخه من سر کار میرم وقتی میخوام بزارمت پیش مامان بزرگ  خیلی برات سخته  بغض میکنی که دلم کباب میشه  هر وقتم که برمیگردم میدوی جلوم که چی برام خریدی منم یه چیزی میزارم تو کیف همیشه برات  میبرم  بعضی  موقع ها هم اصلا تصمیم میگیرم که کلا کارمو کنار بزارم کنار ولی  چون علاقه دارم نمیتونم  همش میگم این سالای  بچگیت بهترین سالای زندگیته باید تمام وقت در اختیارت باشم اما نیستم بعد یه جورایی هم به خودم دلداری میدم که خیلیا همین شرایط منو دارن  ..........

عزیز دل مامان  من  وقتی تو رو بغل میکنم احساس میکنم کل دنیا تو آغوشمه ،وااااای مامانی که وقتی دستاتو  حلقه میکنی دور گردنم  فکر میکنم گرانبهاترین گردنبند دنیا رو من آویختم.

دوستتت دارم یه دنیااااااااا میبوسمت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 اسفند 1395 | 10:57 | نویسنده : مامانی وبابایی |

سلام زیبای مامان

چهلمین  ماه زیبای زندگیت را هم پشت سر گذاشتی و یک ماه بزرگتر شدی گل پسر خودم  خیلی خدا را هم شاکرم و هم شاد و خوشبخت از داشتنت و از حضورت 

در کنار من و بابایی  خوشحالم که شاهد قد کشیدن و بزرگتر شدنت هستم یکی یه دونه ما  تاج سر من کلی عکس از تمامی موقعیتهات و ژستات دارم که فقط 

منتظرم لپتاپم درست بشه و همه اینا رو برات بزارم با تیپای متفاوت در شرایط متفاوت حالا دیگه طوری شده که خودت وقتی یه لباس جدید میپوشی یا یه جای جدید 

میگی مامانی میخوای ازم عکس بگیری؟.. به شدت شیطون بودی و الان شیطون تر شدی هزارماشالله و کلا وقتی تو جمع قرار میگیری تحت هیچ شرایطی حاضر 

نیستی حرف گوش بدی و مقاومت میکنی در برابر خواسته ما توی خونه دقیقا همون کسی هستی که من همیشه دوست داشتم باشی و لی وقتی جایی میریم یا 

کسی میاد خونمون دیگه منو افسرده میکنی اصلا یه حرفایی بی ادبی میزنی که کلا از خودم ناامید میشم و آب میشم جلو مهمان که واقعا این طوری حرف میزنی  

خیلی تلاش میکنم که بهت بفهمونم از این حرفا نزنی اما هنوز نمیفهمی از طرفی حق میدم بهت چون توی مهد و از این ور و اون ور یاد میگیری  خودتم به تنهایی

مقصر نیستی ......

حالا گذشته از همه اینها چون خیلی عاشق دریا و شن بازی هستی امروز آوردیمت دریا (22دی)کلی ذوق کردی با مارال  و بهت خوش  گذشت خدا را شکر آرزوم برات اینه همیشه لبت به خنده باشه  شاد باشی  پسرم بزار از خوبیهات بگم  که وقتی خودت تنهایی و خوبی کلی از این حرفای خواهش میکنم و ممنونم و لطفا و خسته نباشی  و ..... میگی و به شدت به انگلیسی علاقه مندی و تا الان  اسم میوه ها سیب و پرتقال و موز و انگور و کیوی و لیمو آناناس و هندوانه و نارگیل و یه چندتلی دیگه و یه چندتا کلمه متفرقه دیگه که خودت ازم میپرسی  انگلیسیش  چی میشه  هم  بلدی و با لهجه شیرین بچه گانع انگلیسی تلفظ میکنی  و امیدوارم همیشه همین طور علاقمند باشی.....

یه دنیا آرزوهای خوب خوب برات دارم و سلامتی همیشگی.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | 17:50 | نویسنده : مامانی وبابایی |

عزیز دل مامان تو وارد 38امین ماه زیبای زندگیت شدی  تو مهر ماه و 37امین ماه زندگیت  در 12مهر  عمل لوزه شدی  چون خیلی لاغر شده بودی و کم خون  با اینکه هم  سنت کم بوده  و هم ضعیف بود بدنت ولی دیگه بردیمت دکتر و  دکترت تشخیص داد که باید عمل بشی و بردیمت بستریت کردیم  و تا ظهر عمل شدی و یک ساعت و نیم هم تو اتاق عمل بودی بعد از عمل هم کلی خون بالا آوردی و بی  تابی میکردی  تا صبح تو راهروی بیمارستان  بغلم بودی و میگردوندمت  دیگه دم دمای صبح خوابیدی بابا هم  بیرون تو حیاط بیمارستان دیگه  صبح با هم جابه جا شدیم طرفای ساعت ده هم ترخیص شدی ولی تا دو هفته مجبور بودیم بهت چیزی ندیم به جز غذاهای آبکی خیلی برات سخت بود  همش میرفتی سراغ یخچال و کابینتا  خلاصه به هر صورت خدا راشکر گذشت و خوب شدی  و یه چیز دیگه اینکه اوایل با شالم میخوابیدی الانا دیگه فقط دستتو میندازی دور گردنم و میخوابی خیلی البته  حس خوبی بهم میدی و من عااااشقانه دوست دارم عزیزکم......




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 آبان 1395 | 21:34 | نویسنده : مامانی وبابایی |

سلام پسر گلم بابت بی انضباطی و تاخیرام منو ببخش عزیزم الان بعد از دو ماه اومدم سه سالگیتو بهت تبریک بگم زیبای من ....

پسر انشالله 120ساله بشی و همیشه همیشه با آرامش زندگی  کنی  و سربلند بشی  خوشگل مامان جون توی سه سالگیت باز مثل همیشه یه کم ناراحتیاییی دارم  از قبیل همین حرف بد زدنت که هنوز ترک نکردی و لجبازیات که به خاطر این لجبازیات هم خودت اذیت میشی  هم متاسفانه  من ااذیت میشم هر راهی که بگی هم امتحان  کردم  از تنبیه هم خوشم نمیاد میدونم هنوز سنت کمه برای این چیزا نصیحت و حرف منطقی هم که هنوز درک نمیکنی  ولی خوب بعضی موقع ها هم که ماشالله میشی یه آقا و درست و حسابی مثل آدم بزرگا حرف میزنی که اون موقع دیگه  واقعا خیلی خوردنی میشی  خلاصه که فکرم حسابی مشغولته و امیدوارم هر چه زودتر  درک کنی بفهمی پسرم خیلی دوست دارم خوشگل خودم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 آبان 1395 | 21:03 | نویسنده : مامانی وبابایی |

سلام عزیز دل مامان،سلام ماه زیباروی من ،سلام گل پسر خود خودم،عزیزم  و شمارش معکوس تا سه سالگیت،سه سال است دارمت و بی نهایت شاکر و سپاسگذارم از خدای خوبم به خاطر وجود تو ،از ته قلبم از خدای خوبم میخوام همیشه همیشه سالم سالم و سلامت و مهمتر از همه شاد باشی انشالله انشالله انشالله همیشه بخندی ،عاقبت بخیر بشی و روسفید  بشی  موفقیت هر روزت و از خدا میخوام  دلم  میخواد بی تیاز باشی از هر که غیر از خدا، انشالله به همه آرزوهات و اهدافت تو زندگی برسی،نمیدونم دیگه چه جوری از خدام بخوام ،پسر گلم همیشه آرزوهای بزرگ داشته باش و براشون تلاش کن  ....

دوست دارم اندازه تمام عالم،میبوسمت یه عالمه... 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 | 23:49 | نویسنده : مامانی وبابایی |

پسرم  سی و سومین ماهگردت هم مبارک،ایشالله همیشه سالم و شاداب و خندان باشی باشی این بزرگترین آرزوی من برای توست پسرک زیبا رویم،خیلی ناراتم که الان  یگه کم کم داره میشه  یک سال  که دیگه من اصلا ازت عکس نزاشتم به خاطر مشکل لپ تاپمه،حلش میکنم و کلی ازت عکس میزارم عزیزم،توی این ماها که ماشالله بزرگتر شدی یه مقدار زیادی شیطونتر و نق نقوتر و بد خلق تر شدی و کمتر حرف گوش میدی و همچنان از همسن و سالات  الگو میداری البته رفتارهای بدشون رو و من هم روز به روز  ناراحت تر هر چند میدونم مقطعیه بازم ناراحتم  انشالله هر چه زودتر همه این اخلاقای بد رو فراموش کنی و مثل قبل بشی  پسر گلم تو این ماهها که دیگه در آستانه سه سالگی هم هستی تغییرات آنچنانی که چشمگیر باشه نداری همون حرفا البته دست و پا شکستع همون بازیها همون  علایق چیز جدیدی نیست که بخوام برات اینجا ثبت کنم عزیزم آرزو میکنم تنت همیشه سالم باشه و از خدا میخوام صالح بودن و عاقبت به خیر شدنت را.....

دوست دارم  هواااااااااتا




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 21:11 | نویسنده : مامانی وبابایی |

سلام مرد 31ماهه مامان و بابا،عاااااشقتم زیبایم ،بیشتر از همیشه دوست دارم خودت و کارات و حرفات و همه رو عاشقانه دوست دارم  ،طبق معمول  پستای قبلی که گفتم  همچنان علاقه وافری به زدن و اذیت کردن بچه ها داری هر راهی هم که بگی امتحان کردیم برای ترک دادنت از این عادت اما نشد،امیدوارم با گذر زمان بهتر بشی،موضوع مهمی که تو پستای قبلی فراموش کردم بگم و خیلی برام  از تمام پیشرفتای زندگیت مهمتر بوده ،و حسابی باعث  خوشحالی من شده ترک کردن پوشوت بود در 27ماهگی،که البته خیلی یهویی اتفاق افتاد یه روز امتحانی پوشکت نکردم و هر 10دیقه یه بار میبردمت دسشویی که یه بارشو دسشویی میکردی و چند بارشو بعد از کلی اعصاب خوردی  بازم نمیکردی میاوردمت تو اتاق ،اما همین روال رو ادامه دادم کمتر از  یک هفته کلا موشک رو فراموش کردی و عادت کردی به  دسشویی و من رو به آرزوم رسوندی و یکی از دغدغه های زندکیم رو کم کردی ،به همین راحتی.....

دوست دارم خداتا........




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 | 15:26 | نویسنده : مامانی وبابایی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد