نی نی کوچولوی ما




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | 19:26 | نویسنده : مامانی وبابایی |

یه کیک همین طوری برات گرفتیم چون خیلی عجله داشتی بدون سفارش قبلی ولی بازم خوب بود ...

 

انشالله ۴ تا ۴۰سال دیگه زنده باشی و سایه بابا جونی بالا سرت باشه



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 شهريور 1396 | 16:10 | نویسنده : مامانی وبابایی |

اینحا با این اسمورف خابیدی و میگی که پسرمه اسمشم سپهره

اینجا که همون عکسای مسافرتت هست توی رامسر

این هم که از یک تا ۴ سالگیت روزای عید فطر رو کنار هم گداشتم که چقدر به مرور لاغر شدی پسرکم

دوستت دارم هواتا........




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 شهريور 1396 | 23:55 | نویسنده : مامانی وبابایی |

پسر گلم تولدت مبارک باشه عزیز دلمجشنانشالله تولد ۱۲۰سالگیت گلکم بهترینها رو برات ارزو میکنم زیبا روی پاکدل خودمبوسخیییییلی عاشقتممحبتهنوز برات کیک سفارش ندادم اما به کادوت فکر کردم که حتما هم عکسشو برات میزارم و همچنین عکس خودتو ،اما چون بابایی نیست و رفته پیش عمو یعقوب چون عمل داره و بیمارستانه نمیتونیم تنهایی ،بهمون نمیچسبه،انشالله اخر هفته که بابایی اومد برات جشن کوچولوی خودمونی میگیریمبغل




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 شهريور 1396 | 23:45 | نویسنده : مامانی وبابایی |




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 مرداد 1396 | 1:40 | نویسنده : مامانی وبابایی |

پرهام خان در بازار زیبای تبریزپارک بسیار خوب و زیبای سیفیه ملایر همدانآبهای  زیبای چشمه دیمه شهرکرد




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 مرداد 1396 | 14:33 | نویسنده : مامانی وبابایی |

سلام عشق مامان و بابا ،سلام گل پسر شیطون و البته لجباز خودم،چهل و هفت ماه از ماههای زیبای زندگیت گذشت ماه زیبا من ،بهترین ساعتها و روزها و ماه ها و سالها رو برات آرزومندم جانانم ،همیشه از ته دل از خدای خوبم برات شادی همیشگی و سلامتی و موفقیت را خواهانم .الان در سفر هستیم و مامانی در تبریز توی یکی از پارکا نشسته و وبت رو آپ میکنه،الان نه روزه تو سفر هستیم و کمی خسته شدی و نق نقو ولی عیب نداره .....

دوستت دارم خداتا




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 مرداد 1396 | 14:10 | نویسنده : مامانی وبابایی |

به چهره معصوم فرزندم نگاه میکنم،گاهی اوقات فراموش میکنم که چگونه به خداوند التماس میکردم که فرزندی سالم به من عطا کند گاهی اوقات در اثر خستگی های روزانه و فشارهای زندگی ،فراموش میکنم که روزها و شبهایی به درگاه خداوند اشک میریختم،که فرزندی کهدر شکم دارم را سالم به مقصد برساند گاهی اوقات فراموش میکنم فرشته ای که در کنارم دارم اگر نبود همه چیز برایم بی مفهوم بود فراموش میکنم بیشتر ببینمش،بیشتر برایش وقت بگذارم،بیشتر از او لذت ببرم تا دنبال ایراد گرفتن از او باشم،بر سرش فریاد نکشم،او را مواخذه نکنم،فراموش میکنم او کودک است و نادان و ناتوان و من بالغم و داناو توانا،گاهی اوقات کودکی فرزندمان را در میان مشغولیات زندگی فراموش میکنم.......




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 7 مرداد 1396 | 16:18 | نویسنده : مامانی وبابایی |

پرهام خان در ساحل زیبای عسلویه

اینم از پرهام روز عید فطر 95

اینم از نحوه نشستنت سر دستشویی فرنگی

این از کادوی تولد سه سالگیت

خودت و بهترین بابای دنیا....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 7 مرداد 1396 | 15:30 | نویسنده : مامانی وبابایی |

سلام عزیز دل مامان ،گل زیبای من 41ماهگیت مبارک  تاج سر من  قربون پسر  گلم برم  خییییییییییییلی دوست دارم پیشرفتات تا  این سن خوب بوده  از حرف زدنت و یادگیریت توی  اهر زمینه ای  خوبه  خیلی خوشحالم ولی همون اندازه که چیزای خوب رو یاد میگیری  همون اندازه هم  چیزای بد رو یاد میگیری  اصلا اصلا نمیدونم  باهات چه کار کنم و چه جوری باهات برخورد کنم  دلمم نمیاد که بخوام تنبهت کنم  اما  تا از سرت نیوفته  هم من غصه میخورم  و پسر م بعضی موقع ها خیلی ناراحت میشم  و عذاب وجدان دارم که  نکنه کمتر از مادرای دیگه بهت رسیدگی میکنم  آخه من سر کار میرم وقتی میخوام بزارمت پیش مامان بزرگ  خیلی برات سخته  بغض میکنی که دلم کباب میشه  هر وقتم که برمیگردم میدوی جلوم که چی برام خریدی منم یه چیزی میزارم تو کیف همیشه برات  میبرم  بعضی  موقع ها هم اصلا تصمیم میگیرم که کلا کارمو کنار بزارم کنار ولی  چون علاقه دارم نمیتونم  همش میگم این سالای  بچگیت بهترین سالای زندگیته باید تمام وقت در اختیارت باشم اما نیستم بعد یه جورایی هم به خودم دلداری میدم که خیلیا همین شرایط منو دارن  ..........

عزیز دل مامان  من  وقتی تو رو بغل میکنم احساس میکنم کل دنیا تو آغوشمه ،وااااای مامانی که وقتی دستاتو  حلقه میکنی دور گردنم  فکر میکنم گرانبهاترین گردنبند دنیا رو من آویختم.

دوستتت دارم یه دنیااااااااا میبوسمت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 اسفند 1395 | 10:57 | نویسنده : مامانی وبابایی |

سلام زیبای مامان

چهلمین  ماه زیبای زندگیت را هم پشت سر گذاشتی و یک ماه بزرگتر شدی گل پسر خودم  خیلی خدا را هم شاکرم و هم شاد و خوشبخت از داشتنت و از حضورت 

در کنار من و بابایی  خوشحالم که شاهد قد کشیدن و بزرگتر شدنت هستم یکی یه دونه ما  تاج سر من کلی عکس از تمامی موقعیتهات و ژستات دارم که فقط 

منتظرم لپتاپم درست بشه و همه اینا رو برات بزارم با تیپای متفاوت در شرایط متفاوت حالا دیگه طوری شده که خودت وقتی یه لباس جدید میپوشی یا یه جای جدید 

میگی مامانی میخوای ازم عکس بگیری؟.. به شدت شیطون بودی و الان شیطون تر شدی هزارماشالله و کلا وقتی تو جمع قرار میگیری تحت هیچ شرایطی حاضر 

نیستی حرف گوش بدی و مقاومت میکنی در برابر خواسته ما توی خونه دقیقا همون کسی هستی که من همیشه دوست داشتم باشی و لی وقتی جایی میریم یا 

کسی میاد خونمون دیگه منو افسرده میکنی اصلا یه حرفایی بی ادبی میزنی که کلا از خودم ناامید میشم و آب میشم جلو مهمان که واقعا این طوری حرف میزنی  

خیلی تلاش میکنم که بهت بفهمونم از این حرفا نزنی اما هنوز نمیفهمی از طرفی حق میدم بهت چون توی مهد و از این ور و اون ور یاد میگیری  خودتم به تنهایی

مقصر نیستی ......

حالا گذشته از همه اینها چون خیلی عاشق دریا و شن بازی هستی امروز آوردیمت دریا (22دی)کلی ذوق کردی با مارال  و بهت خوش  گذشت خدا را شکر آرزوم برات اینه همیشه لبت به خنده باشه  شاد باشی  پسرم بزار از خوبیهات بگم  که وقتی خودت تنهایی و خوبی کلی از این حرفای خواهش میکنم و ممنونم و لطفا و خسته نباشی  و ..... میگی و به شدت به انگلیسی علاقه مندی و تا الان  اسم میوه ها سیب و پرتقال و موز و انگور و کیوی و لیمو آناناس و هندوانه و نارگیل و یه چندتلی دیگه و یه چندتا کلمه متفرقه دیگه که خودت ازم میپرسی  انگلیسیش  چی میشه  هم  بلدی و با لهجه شیرین بچه گانع انگلیسی تلفظ میکنی  و امیدوارم همیشه همین طور علاقمند باشی.....

یه دنیا آرزوهای خوب خوب برات دارم و سلامتی همیشگی.......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | 17:50 | نویسنده : مامانی وبابایی |

عزیز دل مامان تو وارد 38امین ماه زیبای زندگیت شدی  تو مهر ماه و 37امین ماه زندگیت  در 12مهر  عمل لوزه شدی  چون خیلی لاغر شده بودی و کم خون  با اینکه هم  سنت کم بوده  و هم ضعیف بود بدنت ولی دیگه بردیمت دکتر و  دکترت تشخیص داد که باید عمل بشی و بردیمت بستریت کردیم  و تا ظهر عمل شدی و یک ساعت و نیم هم تو اتاق عمل بودی بعد از عمل هم کلی خون بالا آوردی و بی  تابی میکردی  تا صبح تو راهروی بیمارستان  بغلم بودی و میگردوندمت  دیگه دم دمای صبح خوابیدی بابا هم  بیرون تو حیاط بیمارستان دیگه  صبح با هم جابه جا شدیم طرفای ساعت ده هم ترخیص شدی ولی تا دو هفته مجبور بودیم بهت چیزی ندیم به جز غذاهای آبکی خیلی برات سخت بود  همش میرفتی سراغ یخچال و کابینتا  خلاصه به هر صورت خدا راشکر گذشت و خوب شدی  و یه چیز دیگه اینکه اوایل با شالم میخوابیدی الانا دیگه فقط دستتو میندازی دور گردنم و میخوابی خیلی البته  حس خوبی بهم میدی و من عااااشقانه دوست دارم عزیزکم......




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 آبان 1395 | 21:34 | نویسنده : مامانی وبابایی |

سلام پسر گلم بابت بی انضباطی و تاخیرام منو ببخش عزیزم الان بعد از دو ماه اومدم سه سالگیتو بهت تبریک بگم زیبای من ....

پسر انشالله 120ساله بشی و همیشه همیشه با آرامش زندگی  کنی  و سربلند بشی  خوشگل مامان جون توی سه سالگیت باز مثل همیشه یه کم ناراحتیاییی دارم  از قبیل همین حرف بد زدنت که هنوز ترک نکردی و لجبازیات که به خاطر این لجبازیات هم خودت اذیت میشی  هم متاسفانه  من ااذیت میشم هر راهی که بگی هم امتحان  کردم  از تنبیه هم خوشم نمیاد میدونم هنوز سنت کمه برای این چیزا نصیحت و حرف منطقی هم که هنوز درک نمیکنی  ولی خوب بعضی موقع ها هم که ماشالله میشی یه آقا و درست و حسابی مثل آدم بزرگا حرف میزنی که اون موقع دیگه  واقعا خیلی خوردنی میشی  خلاصه که فکرم حسابی مشغولته و امیدوارم هر چه زودتر  درک کنی بفهمی پسرم خیلی دوست دارم خوشگل خودم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 آبان 1395 | 21:03 | نویسنده : مامانی وبابایی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد