پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

نی نی کوچولوی ما

چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

19 و20ماهگی پسر گلم

سلام عزیز دل مامان ،پسرک 20 ماهه خودم ،مرد کوچولوی خودم،مبارکت باشه 20 ماه زندگیت و مبارک ما باشه وجود زیبای تو،عزیز دلم خیلی خوشحال و راضی هستم از پیشرفتت ،از حرف زدنت،از عکس العملت در برابر همه چی،خیلی تیزی همه چی رو زود میگیری و درک میکنی،هر کاری رو که بهت میگیم انجام بده خوب به جمله هایی که میگیم توجه میکنی هر چندم که طولانی باشه بعد عین همون کارو انجام میدی،همین که من لباساتو عوض میکنم خودت زود برش میداری و میبری میزاری تو لباسشویی،تا نمازم تموم میشه جانمازم و جمع میکنی میبری تو کشوی مخصوص جانمازا میزاری  همچنان گاز میگیری و بچه ها رو میزنی این رفتارت یه کم ناراحتم میکنه،نسبت به مامان بزرگ و بابا بزرگت احساس مالکیت میکنی اگه هر که ...
24 ارديبهشت 1394

واکسن 18ماهگی

بله مامان بعد از مدتها  اومدم جریان این  واکسن 18ماهگیت که مثل کابوس بود برای من رو تعریف کنم که روزی که تو شد 18ماهت من و بابایی اینجا نبودیم که ببریمت واسه واکسنت و منم که به محض رسیدنمون بردمت مرکز بهداشت واکسن نداشتن،دوباره یه هفته بعدش بردمت باز تعطیل بود و بعدشم شما خوشگل مامان مریض شدی طبق معمول و این دفعه تب شدید و آب ریزش بینی و کسالت و گریه و خلاصه همه چی که حالا عکس اون روزاتو میزارم دو روز بستری بودی و  سه تا سرم توی این سه روز بهت وصل کردن تا آب بدنت برگرده،چون مریض بودی بهت واکسن نزدن، و این شد که افتاد توی سال جدید و بعد از تعطیلات و وقتی بردمت 18ماه و 21 روزت بود و بالاخره وقت واکسن زدن،تو هم به محض دیدن  ...
24 ارديبهشت 1394

18 ماهگی ماه من

سلام ماه یک سال و نیمه ی من!سلام آرام جان من !!پسر خوشگل مامان تو دیگه واسه خودت مردی شدی ماشالا قد کشیدی و فهمیده شدی عزیز دلم مامانی به خاطر کم اومدنم به وبت تو هم ببخشی خودم خودمو نمیبخشم،ولی به هر حال با مشغله ،بی مشغله،تحت هر شرایطی به فکرتم و شدیدا عااااشقتم،بله دیگه عشق کوچولوی منم داره بزرگ میشه و الان  یک و سال و نیم یعنی 18ماه از روز زیبای تولدت گذشت تا حالا دیگه دو بهار دو پاییز زیبا رادپشت سر گذاشتی با مامان و بابا روزای خیلی رو با هم تجربه کردیم من از زندگی از بچه داری و مادر شدنم توی این چند مدت کلی تجربه خوب به دست آوردم،روزای بدم که اصلا دوست ندارم ازشون چیزی بگم و انشاالله که دیگه نداشته باشیم،عزیز دلم پیشرفت کلام...
23 فروردين 1394

و17 ماهگی

اینم یه نمومه دیگه از شیطونیات که رفتی کجای چهار چرخت نشستی اینم موتور بابا مسعود جونت که از دبی واسه خودش آورده و تو همش ذوقشو میکنی و ولش نمیکنی بهش میگی باتو یعنی موتور ...
13 اسفند 1393

چندتا عکس از 15 ماهگی گل پسر مامان

اینجا داری با شیطونی هر چه تمام تر برام کتاب میخونی!البته هنوز کامل بلدش نیستی اینم چند تا لباس که برای زمستونت گرفته بودیم! اینجا هم که از عروسی برگشتیم و شما هم که عین خیالت نیست که وقت خوابه و بازیت گرفته و داری توپت و به زور میذاری داخل لباسشویی و بعدشم از کارت خوشحالی! قربون تیپ و خندت اینجا تو پارک ساحلی عسلویه هستیم که داری با بابا مسعودت فوتبال بازی میکنی و از اونجایی هم عاشق بابایی هستی هم توپ خیلی خجسته ای اینم که برای اولین بار خودت سازوندی آفرین پسرکم! ...
13 اسفند 1393

17 ماهگیه عشق مامان و بابا

سلام گل پسرشیطون بلای خودم مامان خیلی زود گذشت عزیز دلم تو 17 ماهه شدی و مبارک باشه،  باورم نمیشه که من الان 17 ماهه مادرم ،و 17 ماهه که تو وارد خونه سوت و کور ما شدی و الان اینقدر شلوغش کردی، مامانی از شلوغ بازی هات هر چه بگم کمه خودت به تنهایی اندازه یه لشکر سرو صدا داری و بریز و بپاش،اصلا به به فکر مامان پر مشغلت نیستی ولی با این وجود من عاشقتم ،الان دیگه توی آب دادن گلا به من کمک میکنی، هر جمله ای که بهت میگم هر کاری رو که بهت میگم دقیق نگام میکنی و بعدش انجام میدی باهوش من،همچنان عاشق اینی که نی نی ها رو گاز بگیری ،کلماتی که قبلا خیلی ناقص میگفتی رو الان یه ذره کاملتر میگی مثل توپ که الان میگی توف به منم که دیگه میگی ما.....ما....ن...
1 اسفند 1393