سلام پسر 81 روزه خودم! اول اینو بگم که الان که دارم اینو مینویسم تو رو تو بغلم گرفتم و تو هم خیلی آروم سرتو گذاشتی رو شونم ،عزیزم من این حالنو خیلی دوست دارم دلم میخواد واقعا زمان متوقف بشه و تو ساعتها همین طور رو دوشم بمونی من اصلا خسته نمیشم ، پسرم این روزای من خیلی تند تند میگذره من واقعا معنی زمانو دیگه نمی فهمم کارم شده این صبح با صدای تو از خواب بیدار میشم دست و صورتتو میشورم عوضت میکنم ،لباس خوابتو در میارم و لباس تمیز تنت میکنم و میشینم باهات حرف زدن و بازی کردن اینقدر دو تایی با هم سر و صدا میکنیم که بابایی هم بیدار میشه البته روزایی که خونه باشه، جدبدا اگه کسی و دور و بر خودت نبینی شروع میکنی به گریه و خیلی جالب اینکه با آویز گهوار...